<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Ali Zakeri Weblog</title>
	<atom:link href="http://www.alizakeri.com/weblog/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.alizakeri.com/weblog</link>
	<description>وبلاگ</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 23:28:53 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>از پنجاه که گذشت از آن یاد مکن</title>
		<link>http://www.alizakeri.com/weblog/?p=11</link>
		<comments>http://www.alizakeri.com/weblog/?p=11#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 May 2011 22:48:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.alizakeri.com/weblog/?p=11</guid>
		<description><![CDATA[دیروز هفت خرداد تولدم بود. نمی دونم چرا روزهای تولدم در تنهایی هایم غمی مرا فرا می گیرد. شاید جشن تولد هم برای همین درست شده تا این غم آدمی را کم کند. نمی دانم چرا مثل بچه های کم رو از شنیدن تبریک تولد خجالت می کشم؛ یک جوری مثل این که ظرفیت این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.alizakeri.com/weblog/files/2012/01/AliZakeri-900308.jpg" rel="lightbox[11]"><img class="aligncenter size-full wp-image-12" title="AliZakeri-900308" src="http://www.alizakeri.com/weblog/files/2012/01/AliZakeri-900308.jpg" alt="" width="730" height="548" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">دیروز هفت خرداد تولدم بود. نمی دونم چرا روزهای تولدم در تنهایی هایم غمی مرا فرا می گیرد. شاید جشن تولد هم برای همین درست شده تا این غم آدمی را کم کند. نمی دانم چرا مثل بچه های کم رو از شنیدن تبریک تولد خجالت می کشم؛ یک جوری مثل این که ظرفیت این همه لطف را ندارم. اما یک جورایی هم تبریک خوشحالم می کند&#8230;<br />
خلاصه کلی هدیه گرفتم و ادکلن امسالم تامین شد. بچه های کلاس کلی شرمنده ام کرده بودند. امروز وقتی می خواستم بیست شمع را فوت کنم، یک لحظه تمرکز کردم. بچه ها گفتند یک چیزی آرزو کنم، البته از تعداد بیست تایی شمع ها  توهم  بیست سالگی را نداشتم و هرکس هم که می پرسید چند سالمه می گفتم از پنجاه که گذشت از آن یاد مکن.<br />
داشتم می گفتم که بچه ها می گفتن آرزویی کنم من هم آرزو کردم مثل همان شمع های کوچولوی روی کیک، مثل یکی از همان ها تمام میزان روشنایی را که در خود دارم به تاریکی های زندگی ببخشم. من از دیدن کبریت هایی که فقط گوگردشان می سوزد و چوبشان سالم می ماند ناراحت می شوم. در عوض کبریت هایی را که تا آخر می سوزند و تمام انرژی روشنایی شان را مصرف می کنند را خوشبخت می دانم.<br />
نازنینان من از همۀ شما و به خاطر این همه لطف و این که به یادم بوده اید جداً ممنونم و از صمیم قلب سپاسگزارتان هستم و تابش خورشید وجودتان را فرصتی می دانم تا شاید خاک وجودم را بارور و سرسبز سازد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.alizakeri.com/weblog/?feed=rss2&#038;p=11</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

